عـیدشـد سـاقی بیـا در گــردش آور جـام را ـ پشت پا زن دور چرخ و گردش ایام را
سین ساغر بس بود ای یار ما را روز عـید ـ گو نباشد هفت سین، رندان دردآشام را
خلق را بر لب حدیث جامهی نو هست و من ـ از شراب کهنه میخواهم لبالب جام را
هـر کسـی شکر نهد بر خـوان وبرخـواند دعا ـ من ز لعل شکرینت طالبم دشنام را
هر کسی را سیم و دانهی گندم به دست ـ مایلم من دانهی خال تو سیم اندام را
سیر بر خوان است مردم را و من از عمر سیر ـ بی دلارامی که بردهست از دلم آرام را
پسته و بادام، نقل روز نـوروز است و من ـ با لب و چشمت نخواهم پسته و بادام را
عود اندر عید میسوزد و من نالان چوعود ـ بی بتی کز خال هندو، ره زند اسلام را
یکدگر را خلق میبوسندو من زین غم هلاک ـ کزچه بوسد دیگری آن شوخ شیرینکام را؟
سرکه بر دستار خوان خلق و همچون سرکه ـ دوست میکند با ما ترش، رنگین رخ گلفام را
<<قاآنی>>
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوروز بر نو دوستانم مبارک.





