X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 25 تیر 1388

همه چیز با ریا پیش نمیره.

 

ریا مخلوط رفتارهاییه که انسانیت آدم رو زیر سوال میبره که بزرگترین اونها دروغه.

 

شاید وجدانم به صدای زنگی که میخواد اونو از خواب بیدار کنه توجه نمیکنه و اونو در حالت snooz  میزاره! 

 

اما من هنوز امیدوارم، و میدونم اگه روزی امید نداشته باشم دیگه حاضر نیستم به خودم سختی بدم. 

 

پ.ن: رفتم سربازی. نیروی هوایی ارتش. خوبیش اینه که لباس کثیف سپاه و نیروی انتظامی رو نمی پوشم، تا رو زن و بچه مردم باتم بلند کنم. 

 

پ.ن: واسم دعا کن.

 

چهارشنبه 6 خرداد 1388

به همه دوستان و آشنایان بریک میگم. 

دکتر ها روانی بودن منو تایید کردن (هوووووووووررااااااااااا)

و گفتن هرچه سریعتر باید محل زندگیمو تغییر بدم تا شاید بهتر بشم! 

 شاید برم یه تیمارستان تو مشهد آخه شهر ما تیمارستان نداره  

شایدم برم یکی از روستاهای خوش آب و هوا واسه خودم اربابی بشم! 

شایدم برم اونور آب خواننده بشم!!!

 

اصلا چرا اینارو میگم! اینجا که کسی نمیاد

جمعه 11 بهمن 1387

از زندان آزاد شدم اما ... 

شاید در زندان آزاد تر بودم. 

 

دو تا سوال ذهنمو مشغول کرده: 

1- چه کسی اهمیت میده؟ 

2- اگه کسی اهمیت بده، دلیلش چیه؟

چهارشنبه 24 مهر 1387

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد 

                                 چون بشد دلبر، با یار وفادار چه کرد! 

 

معشوقه قبلی و خیانتکارم به پاریس میرود، به درک.

حالم وخیم است، پنج کیلو لاغرتر شدم، به درک.  

این دفعه سیگار نمیکشم، سیگار می جوم، به درک.

فرزاد و ... از من خبری نمیگیرند، باز هم به درک.

دخترک لاغر دو بار به خاطرم خودکشی کرد، آن هم به درک. 

 

پ ن: دل آرامم بیست روز گذشت و ...

جمعه 5 مهر 1387

من از رگبار وحشتناک پاییز نمی ترسم 

از شبهای وحشتناک بی هیاهو، از روز های بیش از حد روشن هم نمی ترسم.

 

من از انتخاب دوباره احمدی نژاد، از نرخ تورم و بیکاری نمی ترسم 

از ریش سفید پدربزرگ ها هم نمی ترسم.

 

من از فریاد بی پایان سرنوشت نمی ترسم 

از چرخش نامعلوم زمین هم نمیترسم. 

  

من از هر چه نترسم

از تنها ماندن روحی خسته، ندانم کار و دمدمی مزاج بیشتر از هر چیز می ترسم. 

 

پ ن: اگه داداش و پدر بزرگم همین الان بمیرن اتفاق های شیرینی می افته. 

پ ن: یکی از بچه ها 5 روز پیش کلشو گذاشت رو ریل قطار. خودکشی مبارک!

جمعه 29 شهریور 1387

جاودانه خواهد بود این درد یا نه؟ نمیدانم! 

درمان دارد این درد یا نه؟ نمیدانم! 

اسمش درد است یا نه؟ نمیدانم! 

  

تسکین دهنده این درد را هم جامعه از ما گرفت. اشخاص و عملکردشان رادیکالی از جامعه هستند. پس گله گذاری کاری بیهوده است.

 

حقیقتی هم وجود ندارد. حقیقت تنها نحوه نگاه کردن هر شخص به دنیای اطراف خود است. 

در اصل هم هیچ کس قبول نمی کند که حقیقتش پشیزی برای دیگران ارزش ندارد. 

همین که جمله ای بر خلاف تصورشان بزنی برچسب بلاهت به پیشانیت میزنند. 

  

 مسند قدرت و ناتوانی هم دیگر در این جهان مالتی پاور و 7 میلیاردی دیگر لطیفه ای بیشتر نیست. 

تنها میتوانی (اگر بتوانی!) اطراف خود را کمی تا حدی به دلخواه خودت تنظیم کنی. 

 

بعضی ها زور خود را میزنند تا دنیای خود را درست کنند. همین که میبینند نمیشود سعی میکنند دنیای خود را آنقدر کوچک کنند که تغییر دادنش با یک سیگار هم میسر شود!

 

مخاطب عزیز حرفم را فهمیدی؟ سعی کردی حرفم را بفهمی؟ یا باز هم می خواهی بگویی  

" اگه بهم سر بزنی خوشحال میشم(

جمعه 22 شهریور 1387

 آن زمان که سکوت همه جا را تیره کرده بود

    آن هنگام که خواب همه را کورتر و کرتر کرده بود 

       آن وقت که صدای لذت زن همسایه با اذان نفرت انگیز صبح ادغام شده بود

          آن دم که گویی گربه ها هم قصد روزه گرفتن دارند و پی سحری در زباله ها می گشتند

  

عاشق آزرده دلتنگ بود 

         سیل اشک جاری بود 

                گلی برای پرپر کردن نبود  

                   اما مو برای کشیدن و کندن بسیار بود 

                      

همان بهتر که هیچ چشم بینایی آنجا نبود 

       که اگر بود، بعد آن غوغای درون دیگر تنها یک راز نبود. 

 

دلم آهنگ مرد دریا ( seemann ) رامشتاین رو میخواد.

شنبه 16 شهریور 1387

مردم ایران طی این سالها از بدبختی رنگ و رویشان زرد جلوه می کرد. 

طی این یک ماه هم زرد تر. 

 

نمی دانم از کی تا حالا جیره بندی غذا آن هم به احمقانه ترین روش، انسان را به خدا ( که آن را هم احمقانه در ذهنش پرورانده ) نزدیک می کند.  

 

این بیست و اندی روز واسه هر کس خوشی اورده، ارمغانش واسه من جز فحش، تاسف خوردن و عصبانیت نبوده!

 

هی گوسفند آنقدر نخور تا بمیری ولی به من کاری نداشته باش که ... . 

 

پ ن: کی گفته من آدم متعصبی هستم!